تفاهم یک زوج موفق

از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!  

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.  

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

 آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

  گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

  آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم
  

 

 

شک

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند 

 

 

 

 

free acount

با سلام به همه 

خلاصه ،چون چند تا از بچه ها می خواستن که فقط یه بار (مثلاً برای خاطراتشون) پست بذارن و دیگه نباشن ، تصمیم گرفتیم یه کاربر آزاد ایجاد کنیم. 

برای امتحان این کاربر آزاد ایجاد شده برای یه مدت نام کاربری و کلمه عبورو به بچه ها میدیم. 

چون فضای باز اینترنت امنیت نداره ، هر کی میخواتش بِگِه تا بهش بگیم! 

 

 

 

 

ادامه مطلب ...

نجات

دوستی تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری در شمال اردبیل، به جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت   جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! 

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد.

وسط جنگل، داره شب میشه،  بارون هم نم نم می اومد.

اومدم بیرون یک کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،  نه از موتور ماشین سر در میارم!!   

 راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.  من هم بی معطلی پریدم توش. 

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا که تشکرکنم دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

کرک و پرم ریخت.

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد .

ادامه در  ادامه 

ادامه مطلب ...

new icon

بچه ها 

 به کنار tab و http توجه تان را جلب میکنم 

 

 

پنجه را باز کرد و گفت یه وجب!!!

 

 

 

 

 

آقا مگه کلا چنتا کشور داریم؟!!! 

 

 

 

سخت است دیدن پدر از پشت میله ها

یک جفت چشم سرخ و تر از پشت میله ها
در انتظار یک نفر از پشت میله ها 

با آن لباس طوسی غمگین و راه راه
سخت است دیدن پدر از پشت میله ها 

دنیا چگونه است درآن سو؟ پدر! بگو
زیباست خنده سحر از پشت میله ها؟! 

هی گوشه می زنند به مادر که نیستی
همسایه های بیخبر از پشت میله ها 

بابا! بیا به خواب من و لحظه ای بخند
رویت نمی شود اگر از پشت میله ها... 

حال تمام پنجره هایم شکسته است
کی؟ کی می آیی از سفر... از پشت میله ها؟!

(م. زمستان) 

جواب صندلی داغ 1

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

دنیای مجازی

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست. 

 

 

ادامه مطلب ...

صندلی داغ یک

 سه نفر رای کافی (بالای ده رای) رو آوردند:خودم (سید مرتضی) ، فرنوش و سعید.  

این هفته منم ، برای هفته دیگه بعداً شور میکنیم!!!

 

خوب از امروز تا جمعه هر کی میخواد سوالاتشو بپرسه، فقط:  

1.سوال خصوصی نپرسید؛  

 

2.سوالاتو تو نظرات بنویسید؛ 

3.موقع گذاشتن سوال ایمیلتونو هم تو مشخصات وارد کنید تا: 

  الف)به جز بچه ها کسی سوال اضافی نپرسه! 

         ب)اگه سوالی خیلی خصوصی بود ، جوابو به ایمیلش بفرسیم!