X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مهندسی شیمی۸۹ دانشگاه شیراز (ChE)
آخرین مطالب
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 66759
چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1390 :: 16:41 :: نویسنده : محمد

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

....

لطفا برای دیدن بقیه اشعار به ادامه مطلب مراجعه فرمایید...

در ضمن نظرررر یادتووون نره

سرنوشت

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم  

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.  

با تازیانه های گرانبار جانگداز  

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!  

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است  

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!  

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی  

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.  

گر من به تنگنای ملال آور حیات  

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!  

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب  

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.  

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک  

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !  

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟  

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.  

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن  

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !  

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.  

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ  

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!  

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست  

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !  

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

*****

آواره

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس ,

ره خوابم زد و ماندم بیدار .

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار .

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود !

 

شمع , خاموش شد از تندی باد ,

اثر از سایه به دیوار نماند !

کس نپرسید کجا رفت , که بود ,

که دمی چند در اینجا گذراند !

 

این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم , یا رب ,

روح آواره ی من کیست , کجاست ؟

*****

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

*****

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند